تبلیغات
all - هر شبی از دام تن ارواح را / می‌رهانی ، می‌کنی الواح را + مولانا

all
 
ehsan-iran.mihanblog.com

IRAN-AZERBAIJAN
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 فروردین 1395 توسط ehsan t.mouradloo


هر  شبی  از  دام  تن  ارواح  را   / می‌رهانی ،  می‌کنی  الواح  را

هر  شبی  از  دام  تن  ارواح  را

می‌رهانی ،  می‌کنی  الواح  را (۳۹۰)

خدایا !  تو هر شب روح‌های انسانها را از بدنهای آنها جدا می‌کنی و در هنگام خواب  لوح‌هایی را که بر ضمیر انسان نقش بسته است ، می‌کنی و محو می‌کنی.
برای صوفیان و عرفا که از وابستگی جسم و روح و همچنین از استقلال روح از جسم سخن بسیار گفته‌اند، مسلما پرداختن به مساله‌ی خواب که در آن روح به طور موقت از قالب تن به در می‌آید و وارد عالم جدیدی می‌شود، بسیار شیرین و مهم است. مولانا نیز در دفاتر مختلف مثنوی به این موضوع اشاره کرده است. از جمله، در دفتر ششم به این موضوع می‌پردازد که حواس ظاهری آدمی هنگام خواب از کار می‌افتد:

شب شکسته کشتی فهم و حواس

نه امیدی مانده، نه خوف و نه یاس
دفتر ششم ۲۳۲۱

و زمانی که حواس ظاهری انسان از کار افتاد و مشغله‌های زندگی روزمره به کناری رفت، روح این آزادی و سبکباری را پیدا می‌کند که وارد عالم غیب شود و اسراری را به صورت رویاهای صادقانه به سالک بنمایاند.

می‌رهند ارواح هر شب زین قفس

فارغان، نه حاکم و محکوم کس (۳۹۱)

روح‌‌های انسانها هر شب هنگام خواب از قفس تن به در می‌آیند و در آن عالم فارغ از فرمان دادن و فرمان بردن هستند.

شب ز زندان  بی‌خبر  زندانیان

شب  ز دولت بی‌خبر  سلطانیان (۳۹۲)

هنگام خواب شبانه زندانیان چنان غرق در عالم خواب می‌شوند که رنج در زندان بودن را احساس نمی‌کنند. همچنین دولتمندان و کارگزاران سلاطین نیز به هنگام خواب از بخت خوب خود و موقعیت اجتماعیشان غافلند.
شاید مولانا در مصرع اول به این مطلب هم اشاره داشته باشد که دنیا از نظر بسیاری از عرفا همچون زندانی است که سالک باید تمام سعی خود را در بیرون آمدن از آن انجام دهد نه در تعمیر و آبادانی آن.

مکر آن باشد که زندان حفره  کرد

آن که حفره بست آن مکری است سرد

این   جهان  زندان و  ما   زندانیان

حفره  کن  زندان  و خود   را  وارهان
دفتر اول ۹۸۵ و ۹۸۶

نه  غم  و اندیشه‌ی  سود  و  زیان

نه  خیال این فلان و آن فلان (۳۹۳)

مردمان در خواب به یاد سود و زیان دنیایی و یا به یاد این و آن نمی‌افتند.
البته باید توجه داشت که این انقطاع کامل از مسایل دنیوی در همه‌ی خوابها صورت نمی‌گیرد بلکه فقط زمانی رخ می‌دهد که روح کاملا از قفس تن رها شده و از حواس ظاهری منقطع شود.

حال  عارف  این  بود  بی‌خواب   هم

گفت ایزد:  "هم رقود"  زین   مرم (۳۹۴)

خفته   از  احوال   دنیا  روز  و  شب

چون  قلم  در  پنجه‌ی  تقلیب  ربّ (۳۹۵)

عارف در بیداری نیز چنین حالی دارد. یعنی، شخص عارف در حالت بیداری نیز از دنیا و آنچه به آن مربوط است، گسسته و وارد عالم دیگری شده است. خداوند نیز فرموده است که " آنان خفتگان‌اند" از این تعجب نکن و نگریز، چون آنها از این دنیا صرف نظر کرده‌اند، مانند این است که خوابیده‌اند و مانند قلمی هستند که در دست پروردگار قرار گرفته‌اند و او هر آن‌گونه که بخواهد آنها را می‌چرخاند.
در این دو بیت اشاره‌ یی به آیه‌ی ۱۸ سوره کهف است: و تحسبهم ایقاظا و هم رقود و نقلبهم ذات‌الیمین و ذات‌الشمال. یعنی : و تو می‌پنداشتی که آنها بیدارند، در حالی که آنها خفته‌اند و ما آنان را به راست و چپ می‌گردانیم.

آن که او پنچه  نبیند   در  رقم

فعل   پندارد به  جنبش  از  قلم (۳۹۶)

کسی که پنجه( دست) نویسنده را در نوشتن نمی‌بیند، فکر می‌کند قلم خودش حرکت می‌کند. همچنین کسی که قدرت حق را در حرکات و سکنات عارف نمی‌بیند، فکر می‌کند اینها از خود عارف است نه از جانب حق.

شمّه‌یی  زین  حال  عارف  وانمود

عقل را هم  خواب حسی در ربود (۳۹۷)

خداوند تنها مختصری از این حالت عارفان را بازگو کرد ولی چون این مباحث فراعقلی هستند، عقل تحمل نکرد و به خواب فرو رفت.
از نظر مولانا عقل جزئی که همین عقل معمولی انسانها است، توان فهم این‌گونه معانی را ندارد و تنها متصل شدن به عقل کلی می‌تواند سالک را به فهم این مقولات و عوالم برساند.

رفته در صحرای  بی‌چون جانشان

روحشان  آسوده  و  ابدانشان (۳۹۸)

مولانا دوباره به بیان کیفیت خواب برمی‌گردد و می‌گوید: جان‌های انسانهایی که در خواب فرو رفته‌اند به صحرای بی‌نظیر خداوند می‌رود و در آنجا هم روحشان و هم جسمشان از هر قید و بندی آزاد است.

وز صفیری  باز  دام  اندر کشی

جمله را  در  داد   و در داور  کشی (۳۹۹)

هنگام صبح دوباره خداوند همانند صیادانی که صدای مرغان را تقلید می‌کنند تا آنها را به دام بیندازند، روح‌ها را به بدنها باز می‌گرداند و دوباره آنها گرفتار تکالیف و داوری‌های دنیایی می‌شوند.

چون که نور صبحدم سر بر زند

کرکس  زرین  گردون   پر  زند (۴۰۰)

فالق  ‌الاصباح  ،    اسرافیل  وار

جمله را در صورت آرد زآن دیار (۴۰۱)

روح‌های   منبسط  را   تن   کند

هر  تنی  را    باز   آبستن    کند (۴۰۲)

صبح که می‌شود  "کرکس زرین گردون" یعنی خورشید، پر می‌زند( طلوع می‌کند). فالق‌الاصباح (شکافنده‌ی صبحگاهان) که بنابر آیه‌ی قرآن همان پروردگار است، جان‌های همه‌ی خفتگان را که در آن صحرای بی‌چون رفته و به آسایش رسیده بودند، به عالم صورت که همین دنیا باشد، بازمی‌گرداند. درست مانند کاری که اسرافیل در روز قیامت می‌کند و با صدای شیپور او مردگان زنده می‌شوند، دوباره جسم و جان به هم می‌پیوندد. یعنی، خداوند که فالق الاصباح است این روحی را که هنگام خواب از قید و بند مادیات آزاد شده بود، دوباره در لباس تن درمی‌آورد و تن را به وجود روح آبستن می‌کند.
این که مولانا در بیت ۴۰۰ خورشید را به "کرکس زرین گردون" تشبیه کرده است شاید اشاره به این باشد که هر روز که خورشید طلوع می‌کند، در پس درخشندگی خود که نماد زندگی است، از مرگ نیز خبر می‌دهد، چون با طلوع و غروب خورشید است که روزهای زندگی ما یکی پس از دیگری می‌گذرند و هر روز قدمی به مرگ نزدیکتر می‌شویم. پس خورشید همچون کرکسی است که مرگ ما را نظاره خواهد کرد.

اسب جان را می‌کند  عاری  ز  زین

سّر " النوم اخ الموت "  است این (۴۰۳)

همان‌گونه که هنگام استراحت اسب، زین را از رویش بر می‌دارند، به نظر مولانا ، خداوند هنگام خواب روح را از بدن جدا می‌کند و روح به عالم غیب متصل می‌شود و حدیث " النّوم اخوالموت" ( خواب برادر مرگ است) اشاره به همین مطلب است.

لیک   بهر  آن  که  روز  آیند   باز

بر  نهد  بر  پایشان  بند    دراز (۴۰۴)

تا که روزش واکشد  ز آن مرغزار

و ز  چراگاه  آردش  در  زیر  بار (۴۰۵)

برای آن که روحی که به هنگام خواب آزاد شده است بتواند دوباره به بدن بازگردد، ارتباط آن از بدن به طور کامل گسسته نمی‌شود و مثل این است که خداوند با بند درازی آن را با بدن  مرتبط نگه داشته است و هنگام صبح آن بند را می‌کشد و روح را به کالبد تن باز می‌گرداند. فرق خواب و مرگ نیز در همین است که هنگام مرگ چنین بند درازی در کار نیست و روح دیگر به تن مراجعت نمی‌کند. در وافع، خواب یک مرگ موقت است.

کاش چون اصحاب کهف این روح را

حفظ  کردی،  یا چو  کشتی نوح  را (۴۰۶)

تا  از  این  طوفان  بیداری  و  هوش

وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش (۴۰۷)

آن‌گونه که در قرآن آمده است اصحاب کهف (یاران غار) سیصد و نه سال در غار خواب بودند و در این مدت خداوند روح آنها را از هر گونه گمراهی حفظ کرد. در سرگذشت نوح پیامبر هم آمده است که کشتی او مومنان را از طوفان نجات داد. در واقع، مولانا با اشاره به این دو قصه قرآنی می‌خواهد بگوید اگر روح انسان مثل روح اصحاب کهف یا پناهندگان به کشتی نوح در پناه حق باشد، و به هشیاری و بیداری ظاهری و دنیوی باز نگردد، ضمیر و چشم و گوشش از اشتغال به امور این جهان آسوده می‌شود. به عبارت دیگر، مولانا این بیداری و هوش معمولی انسانها را طوفان و  بلایی  برای جان آنها می‌داند.

ای بسا اصحاب کهف  اندر  جهان

پهلوی   تو،   پیش  تو  هست   این  زمان (۴۰۸)

یار  با  او،  غار  با   او در  سرود

مهر بر  چشم است و بر گوشت، چه سود (۴۰۹)

مراد از اصحاب کهف همان مردان حق هستند که از این جهان فارغ شده‌اند و چه بسا در کنار تو باشند و غار آنها و یاران آنها با هم سرود شادی اتصال به حق می‌خوانند، اما تو که مهر بر چشم و گوش باطنی خود داری، نه آنها را می‌بینی و نه سرودشان را می‌شنوی.


منبع :   http://yatu.ir





.: Weblog Themes By Pichak :.


ehsan-iran.mihanblog.com

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
موسیقی ما
کد آهنگ:پی سی نرم افزار

[url=http://www.ariabux.com/?r=110624672][img]http://www.ariabux.com/includes/img/468x60.gif[/img][/url] خطاطی نستعلیق آنلاین
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک